تبلیغات X
مجموعه داستان قاصدک

قاصدک

 

قاصدک

مجموعه قصه

 

  هژبرمیر تیموری

 

 

 

..................................................


 « در حاشیه ی ظهر»

آفتاب ظهر به زحمت داشت یخ های شیشه را پاک می کرد. نفس های گرمِ اتاق ازلای درزهای پنجره به بیرون می دمید. سرما، پله های ایوان و آجرهای کف ِ حیاط را صیقل داده بود. درخت ِ عریان ِ کُنج ِ حیاط در انتظار بهار می لرزید. غنچه ای بی قرار لای پوست شاخه ای در باغچه با شیطنت سرک می کشید.

پشت شیشه ی حوض، ماهی قرمزی خواب رودخانه را می دید. و درآسمان ِ حیاط پرنده ای خودش را به ابرهای سیاه می کوبید. و گنجشکی تنها روی دیوار پرهای خیس اش را شانه می کرد. دم حیاط پرده ای آویزان در باد به خود می پیچید.

مادر از زیر زمین بایک سینی بخار بیرون آمد و ازکنارحوض گذشت و با احتیاط از پله های ایوان بالا رفت. توی اتاق کودکی قاشق بدست لبهایش را زبان می کشید. و زیرتنها طاقچه ی اتاق پدر داشت در امواج رادیو کشته های فلسطینی را می شمرد. توی سفره ی وسط اتاق تُربچه ای قرمز لبخند میزد. و دو چشم سیاه وسط نان به کودک نگاه می کرد.

گوشه ی اتاق گونه های بخاری گل اندخته بود. مادر سینی داغ را روی سفره گذاشت، اتاق پرِ بوی برنج شد. پدر حالا با امواج پر از پارازید رادیو به هرات رفته بود و زیر سایه ی تفنگی دست ساز خشخاش دیانت می چید.

مادر مزه دستهایش را در لقمه های کوچکش پیچد و در دهان کودک گذاشت. هنوز مانده بود تا کودک میان مزه ی دست مادر و رنگِ تُربچه و بوی باروت خمیازه ای بکشد. پدرکه پیچ رادیو را چرخاند، امواج موسیقی روی سُفره پاشید. کودک تبسمی کرد. پدر برگی ریحان به دهان برد وکودک را بوسید و گونه های کودک سبز شد.

آفتاب از پشت پنجره به گُلهای دامن مادر تابید وکودک با شیطنت یکی ازگل هایش را چنگ زد. پدر خیره به کودک که جادوی ریحان اورا در خود برده بود، دل نگرانی هایش را محکم می جوید. و مادر پَر سفره را دست کشید.

خورشید که از پشت پنجره گذشت، پدر از خانه رفت. اما مادر هنوز به پشتی خود بافته اش تکیه داده بود وکودک در امنیت آغوشش تکانی خورد و سینه ی آویخته اش را گازگرفت و مادر به شعله های بخاری خیره ماند.

کلاغی شب آلود سکوت ایوان را شکست و ذرات شب روی پنجره نشست. کودک را لای پتو پیچید. برخاست پرده ها را کشید و فانوس تنهایی اش را روشن کرد. بوی نفت درخواب طاقچه تکرار شد. شبهای او نیزهم.

درمجاورت رؤیاهای کودک زانوهای سکوت را بغل کرد تا در ابهام آنسوی پنجره ی تاریک بازآمدن شوهر با بغلی پرِآفتاب را در صبح نظاره کند.

 

« در سکوت دشت »

چناری پیر به شانه ی تپه تکیه داده بود. در آسمان دور، عقابی سرسخت لای ابرها  به دنبال آفتاب می گشت و باد زلف های گندمزارها را شانه می کرد. در شیب سبز تپه بابونه های تازه میرقصیدند. و در همسایگی سنگی خیس، بچه ی مارمولکی بوی سبزه ها را مزه می کرد.

در فاصله ی تپه و دشت، تکه ابری داشت خودش را از هجوم سایه ها می رهاند. کلاغی تنها ناله ای کشید و باد پژواک صدایش را بر سنگها کوبید. لاله ای وحشی از لای دو سنگ سرک کشید. بچه ی مارمولک جستی زد. کلاغ برخاست و بر شانه ی چنار نشست، به دور دست نگریست، تا چشم کار می کرد سکوت بود.

آفتاب که از لای ابرها بیرون آمد. چنار خمیازه ای کشید. کلاغ خودش را جابجا کرد. مارمولک به مگسی که در سرخی لاله غرق شده بود خیره شد و کلاغ خیره به او.

پشت نیزه های آفتاب عقاب به سوی زمین آمد. صدای شیطنت بره ای بازیگوش سکوت دشت را شکست. پسرک چوپانی آواز قناری بر لب می آمد. کلاغ حواسش را جمع کرد. مارمولک ساقه لاله را چنگ زد و مگس را با نوک زبان شکار کرد. کلاغ خیز برداشت و مارمولک را به منقار گرفت. عقاب شیرجه ای زد و کلاغ را با خود برد.

پسرک چوپان با احتیاط تیر و کمانش را از گردن گرفت و پشت سنگ خیس سینه عقاب را نشانه گرفت. تیر که رها شد عفاب بر زمین افتاد.

چنار سری تکان داد و آفتاب پشت ابرها رفت. باد هم چنان زلف های گندمزار را شانه میکرد. پسرک چوپان شیطنت بره ها را با خودش برد. کلاغی تنها ناله ای کشید. باد پژواک صدایش را بر سنگها کوبید. به دور دست نگریست تا چشم کار می کرد سکوت بود.

 

 


- قاصدک-


قاصدکی دردست، برلبه ی خیالی سرد نشسته بود. نبض پاهایش در ورم کفش محکم میزد. در آسمان ِ خیالش باران ِ دلتنگی اندکی فروکش کرده بود. اما هنوز قطره، قطره از قندیل های پلک بر گل های دامنش می چکید.

درکوچه، غباری از زندگی را باد با خود می برد و برسنگ فرش خیابان حباب های تنهائی به آرامی می غلتیدند. و در امتداد روز درختان ِ غارت شده خمیازه می کشیدند و در ناهمواری زمین سایه های خواب آلوده کش می آمدند.

دو گنجشک به غبار ِ پنجره ی خیسِ همسایه نُک می زدند. و درحوصله ی بی عبور کوچه، کلاغی جسور با منقارش سکوت را خراش میداد. و در فاصله ی دو جدول ِ شکسته آب ِ باریکی تکه روزنامه ای داغ را با خود می برد و کمی آنطرفتر، قوطی خالی نوشابه ای در انتظار پای کودکی شیطان خم شده بود.

نگاهش را از خیابان گرفت. دستش را به جیب برد و شانه ای را بیرون آورد. سرش را برداشت. به آسمان نگاه کرد. نه، غبارگرفته تر آز آن بود تا آشفتگی روزهایش را در آن شانه کند.

آمبولانسی لبالبِ دلشوره از پیچ روزمرگی شتابان گذشت و حبابی روی میز کافه ی مقابل ترکید. گارسونی جارو به دست خرده های یک ملاقات را جمع می کرد. زیر صندلی چوبی کافه گربه ای ولگرد بوسه ی جامانده از یک زوج عاشق را لیس میزد.

در غربت پیاده رو دست فروش عابری فاصله ها را فریاد می کرد. و کمی جلوتر نوازنده ای دوره گرد، دگرگونگی را می نواخت و در پیچ بعداظهر مغازه ای یکدستی را حراج کرده بود. و قصابی لاشه ی قطعیت را آویزان می کرد

در قضاوت خیابان، نویسنده ای متنی را قطعه قطعه می کرد.

جلوتر رفت. به میدانی رسید. فواره حوض رنگها را به آسمان می پاشید. حالا رنگ سیاه هم تماشائی شده بود. باید میرفت. براه افتاد. هنوز تا ایستگاه یقین راه مانده بود.

اذان شک از مناره ی مسجدی که دراعتقاد فرو رفته بود برخاست. و ناقوس کلیسایی تعطیل چند بار باور ِ به نیستی را نواخت. وارد بازار فلسفه شد. دخترکی جوان لای تکه های معنی به دنبال حقیقت می گشت. و نجاری پیر برجعبه های ابهام میخ میزد. و آهنگری با پُتک بر بغضی تفتیده می کوبید.

در همسایگی آهنگر، برطبق سبزی فروش. پیازهای جوان بر خیسی ِ برگی شعر همدیگر را به آغوش کشیده بودند و زنی با زنبیلی پُر فلس های خالی از لابلای مردانگی می گذشت، و پسرک زشتی، از نگاهِ دختران عابر، زیبائی می دزدید. پروانه ی سرگردانی روی گلهای فرشی آویخته نشست.

از باراز که بیرون آمد، هیچ چیز نبود. قاصدک را در روشنی هوا رها کرد.

 

 

 

.................................................

 

کافر

بعضی ها می گفتند دیوانه است. پرت و پلا می گوید، کافر است، عقلش سرجایش نیست. می گفتند توی خانه با شورت می نشیند. ملاحظه زنها و بچه ها را نمی کند. هر چه به دهنش می آید می گوید. ماه رمضان و عاشورا عرق می خورد و موسیقی گوش می کند.

روز عیدِ قربان دیوانه ها و گدا های شهر را توی خانه اش جمع می کند و برایشان مجلس عیش و نوش بر پا می کند به آنها ویسکی می دهد. تمام روز را تا نیمه شب با آنها می رقصد.

بهش می گفتند زندگی ات را بکن، با شاه و سیاست چکار داری. فلسطین و اسرائیل به ما چه. هوشی مین اصلن چه خریه؟ مائو کیه؟ بعضی در سکوت بهش می خندیدند. همسایه ای می پرسید این گاندی که میگی چکاره است؟ نیچه اهل کدام قبیله یا فامیل است؟ دکارت یعنی چی؟ اسم شوپن هاوور را که می آورد خنده شان می گرفت. از قادسیه می گفت، از حجاج و از رستم فرخزاد. از تعفن جکومت صفوی از خیانت سلمان فارسی می گفت از دهها زن امام حسن از عایشه نه ساله . زبانم لال می گفت محمد ... بهش اعترض می کردند: استغرالله چرا کفر می گوئی مَرد؟ دین ات کجا رفته؟

روز بعد که برای خواندن یا نوشتن نامه هایشان پیش اش می آمدند. وارد که میشدند: سلام می کردند.

سرش را تکان میداد و در جواب می گفت : درود. در حالی که دسته قوری شکسته اش رامی گرفت تا برایشان چای بریزد،. از آریو برزن و بزرجمهر می گفت از طاهر ذوالیمنین از بابک و نادر ، از امیرکبیر، از مصدق و گاه بیتی از فردوسی و خیام را با خودش زمزمه می کرد. روزی دیگر از دمکراسی می گفت. دیگران سرشان را تکان میدادند. از استبداد که می گفت، با تمسخر به هم نگاه می کردند. یکی می پرسید چی چی رالیس؟ برایشان تکرارمیکرد:

لببرالیسم. به حالت ترحم نگاهش می کردند. بعد به من که فرزند آن دیوانه بودم.. طفلکی...

چند سال بیشتر نداشتم. سرش را روی رادیو خم کرده بود، گوینده چیزی گفت. سرش را برداشت و با عصبانت توی دستش زد وگفت: بی شرفا کشتن اش. آتش سیگارش روی خایه هایش افتاد.

پرسیدند: کی را کشتن؟

گفت: آلنده را.

پرسیدند آلنده چیه حلال گوشت است؟

فقط نگاهشان کرد. سری هم تکان داد و بعد سرش را دوباره روی رادیو خم کرد و سیگار له شده اش را دوباره روی چوب سیگارش زدو تند و تند شروع به پک زدن کرد. به آرامی هم جای آتیش سیگار را می مالید من هم زیر چراغ سوزنی وسط اتاق روی دفتر مشقم خم شدم...

ایام محرم می دید که در گل افتاده اند. دسته دسته برسر و سینه شان میزنند. حالا او بود که از پشت پنجره اش می خندید. و نقلِ قولی از لاهوتی را زیر لب زمزمه می کرد. بعد می شنیدم که می گفت درود بر روانت کسروی...

گفت: خفه شود...

بهش می گفتند چرا تو در هیچ مراسم فاتحه ای شرکت نمی کنی. عروسی ها را تمسخر می کنی؟ فقط تبسم می کرد.

ما بچه هایش هم همیشه بهش اعتراض می کردیم که چرا جلوی پای کسی بلند نمی شوی؟. به کسی دست نمی دهی؟ چرا امام جماعت شهر را که می بینی سلام نمیدهی؟ چرا نماز نمی خوانی؟ چرا در مراسم خواستگاری دخترانت شرکت نمی کنی نظرنمیدهی ناسلامتی تو پدرآنها هستی...می گفت: مگه من می خوام ازدواج کنم.

گفتیم عمه مرده، چرا به فاتحه اش نمی روی؟ گفت کیه که نمیره. می گفتیم با این رفتارت اگر فردا بمیری کسی به فاتحه ات نمیاد. می گفت بهتر. اگرهم مردم منو بندازید جلوی سگها آرامش بیشتری می گیرم. می گفتیم تو که به روح اعتقاد نداری. عصبانی میشد می گفت . برو گم شو پدر سوخته...

می گفتیم اینهمه به عربها فحش میدی پس چرا این همه روزو شب ام کلثوم گوش می کنی ومست و سرخوش می شوی. دائم ِ خدا عبدالحلیم حافظ و نجات صغیره گوش می کنی. فقط نگاهم می کرد. گاه هم می خندید...

می گفتیم این همه از کردار نیک و پندار نیک می گوئی رفتارت خودت نیک نیست. می گفت تا نیک را چه بدانی.

می گفتم رفتارت مثل مردم نیست. می گفت چه خوب خوشحالم کردی مُروجک.

می گفتم گاه به بچه ها می مانی. رفتارت قابل پیش بینی نیست. هر لحظه یک جوری هستی. می گفت این که خوبه یک نواخت نیستم.

می گفتم هیچ مردی توی خانه غذا درست نمی کند. لباس پاره ی بچه هایش را نمی دوزد، شبها مثل زنها تا صبح بالای سرشان بیدار نمی ماند. تو حتا اغلب ظرف های خانه را هم می شوئی . اما دوستان من مادرشان همه کارها را می کند. می گفت توهم زن گرفتی بده زنت بشوره.

می گفتم خوب چرا اغلب سر سفره با ما غذا نمی خوری می ذاری همه ی ما که خوردیم و تمام کردیم بعد می خوری. می گفت بعضی وقتها اشتها ندارم شما با غذا خوردن من چکار دارید. می گفتم اخه من می بینم که چیزی از غذا باقی نمی ماند. می گفت . خفه شو...

می گفتیم چرا همیشه به مرحوم پدرت فحش میدهی؟

می گفت جنایتکار بود. پرسیدم چه جنایتی؟ گفت مرا توی این دنیا آورد. می گفتیم مگر کار بدی کرده؟ می گفت تولید نسل جنایت است.

آه پدر پس تو خودت چرا مرتکب چنایت شدی؟

 

 

...................................................

 

تام لعنتی

آخرین پُک را به ته ِ سیگارش زد و آنرا محکم زیر پایش انداخت و با عصبانیت روی موزائیک های یخ زده ی پیاده رو له اش کرد. دستی روی پیشانی خیس و باران خورده اش کشید و درحالی که دستش را می تکاند، گفت :« همه اش تقصیر این « تام » لعنتی بود.بله این تام لعنتی ، نباید آن ماشین تحریر  فکسنی  و قراضه را از او می گرفتم. باید همان موقع می گفتم نه و تمام... و آخرم به اینجا نمی رسید.

نگاهم کرد و گفت:« میدانی بد بختی من چیه؟...این که هیچوقت بلد نیستم بگم نه. من هرچه ضربه توی زندگی خورده ام از همین مسئله بوده...

گفتم تام کی هست. موضوع چیه؟ من که نمی شناسم اش.

گفت: معلومه که نمی شناسی.. او سالهاست که مرده...لعنتی... 
با هم وارد کافه ای که قرار بود آنجا مصاحبه را با او انجام بدهم شدیم. وارد که شدیم با دست اشاره دادم تا ته کافه بنشینیم. گفت نه. دوست دارم همیشه کنار پنجره بنشینم.

می گفت از روزی که تام لعنتی را دیده، زندگی اش هم جز این کنار پنجره نشینی و تماشای زندگی کردن دیگران نبوده است. می گفت پنجره را از من بگیری، احساس می کنم توی مردم و زندگی شان پرتاب شده ام و احساس خفه گی و تعفن می کنم.

ازاین که بدون سفارش کافه چی قهوه ی بدون شکر را برایش آورد و بعد از من پرسید که چه می نوشم. فهمیدم که پاتق همیشگی اش است. او را خوب می شناسند.

نکی به قهوه اش زد. پرسیدم. خوب از تام می گفتی. چه ارتباطی با این موضوع ما دارد؟

گفت دارد اگر اجازه بدهید توضیح میدهم. و ادامه داد:« جوان بودم تازه به این شهر آمده بودم و درطبقه ی پنجم آپارتمان آنها خانه ای اجاره کرده بودم. هیچ کدام از همسایه ها را نمی شناختم. ماهها طول کشید تا      یکی یکی شان را بنام و قیافه بشناسم. وقتی از بیرون به خانه بر می گشتم و هوا هم خوب بود همین تام لعنتی را میدیدم که با شورت توی بالکنش زیر سایه بان نارنجی رنگی، روی صندلی سفیدی نشسته و شمکش را جلو داده و در حلقه ای از گلدانهایی ریز و درشت، اقاقی و میخک، سیگار برگی لای انگشتانش، آبجو می خورد. احساس می کردم که از آن بالا من ِ تازه وارد را مسخره می کند.

درطول هفته هم دوبار او را در راه پله میدیدم. یک بار با زنبیلی پراز مواد غدائی ا زسوپر مارکت بر می گشت و یک بار یا سطل زباله اش که بیرون می برد. چندین بار سلامش کرده بودم جوابم را نداده بود. دیگر تصمیم گرفته بودم تا هروقت که روبرویم می آید، سرم را برگردانم. انکارش کنم. البته از اینکه بدون سلام و احوالپرسی از کنارِ همسایه ات بگذری احساس خوبی به من دست نمیداد. اما تقصیر من نبود. علتش حماقت او بود.

از آنجا که به آن شهر تازه وارد بودم و کسی را نمی شناختم تا اوقات بیکاریم را با او پرکنم. به ناچار اغلب خانه می ماندم و کتاب می خواندم. آخر هفته هم به همین کافه می آمدم. آنزمان کسی مرا نمی شناخت. تا مست نکرده بودم هرگز نمی دیدم که کسی تمایلی برای حرف زدن با مرا داشته باشد. تنهائی گوشه ای توی خودم می رفتم و پی در پی می خوردم. و سیگار می کشیم. بعد یادم میرفت که کی و چگونه به خانه آمده ام. حتا بعضی صبح ها که بیدار میشدم می دیدم که زن جوانی لخت کنارم خوابیده است. نمی دانستم کیست. حتا نامش را هم نمی دانستم. اصلن یادم نمی آمد که کی و کجا او را دیده ام. و یا چرا درخانه و درتخت من است. اما آنها جوری کنار من خمیازه می کشیدند و عزیزم، عزیزم صدایم می کردند، که انگار سالهاست با من زندگی می کنند. تازه از این بدتر همه چیز مرا می دانستند. گویا خودم در حالت مستی همه چیزم را بهشان گفته بودم. این از بدبختی های من است مشروب که می خورم همه چیز خودم را برای دیگران افشا می کنم. این تقصیر خودم بود نه آنها.

خوب من هم برای اینکه خراب نکنم. که اسمشان را نمی دانم، همان عزیزم صدایشان می کردم تا صبحانه شان را می خوردند و می رفتند. بعدهم خیلی ها یشان را دیگر نمی دیدم. در بین هفته هم مرتب کتاب می خواندم.

اما آنزمان خوانشم حرفه ای نبود. نه زبان نوشتار و روایت برایم مهم بود و نه مسائل دیگر فنی نوشتار و این چیزها به ساختار ادبی کاری نداشتم. تنها چیزی که مرا به خواندن تشویق می کرد موضوع و حوادث داستان بود. این که هیجان و کشش داشته باشد. گاه کتابی را تا نیمه می خواندم، خوشم نمی آمد پرتش می کردم گوشه ای و یکی دیگر را دست می گرفتم. تا اینکه کتاب قصر کافکا را که دست گرفتم نمی دانم چه حکمتی در این کتاب بود. که دیگر اصلن موضوع و حوادث داستان برایم اهمیت نداشت. بلکه این شیوه روایت و ساختار ادبی اش و زبان نوشتاریش بود که مرا کنجکاو کرده بود. تا ساعتها جُم نخورم و سر از کتاب بر ندارم. حاضر نبودم به هیچ قیمتی رهایش کنم. درحال خواندن همین کتاب بودم که صدای زنگ خانه ام را شنیدم. من کسی را نداشتم که به مهمانی ام بیاید. در را که باز کردم. دیدم همین تام لعنتی است. توی دلم گفتم « لعنتی..» از آنروز این لقب را به اش دادم. بعد انگار زمان متوقف شد تا من با خودم بگویم که مار از پونه بدش می آید و پونه دم سوراخش سبز میشود. بعد زمان دوباره به حرکت افتاد.

گفتم بله. فرمایشی هست؟ سیگارکلفت کوبائی را لای دندانهایش جابجا کرد و گفت: وقت دارید چند لحظه با من بیائید؟

پرسیدم برای چی؟ 

گفت زیاد طول نمی کشد.

کتاب که انگشتم را لای ورقه هایش گذاشته بودم ، روی جا کفشی دم در پشت و رو گذاشتم و با او از پله ها پائین رفتم. با آن گوش های پهن و آویزانش و آن گردن پر ازچروکش که به گردن بوقلمون می ماند، جلوتر از من راه افتاد. از پشت که نگاهش می کردم ، تازه فهمیدم که سمعَک توی گوش هایش دارد. از اینکه رنگ سمعَک ها برنگ پوستش بود توجیه قابل قبولی برای احمقی من در این چند ماهه نبود که تا آن روز نتوانسته بودم این موضوع را تشخیصی بدهم. از بلند حرف زدنش هم حدس نزده بودم.

از درخانه اش که درطبقه دوم بود رد شدیم. پرسیدم کجا میرویم . آیا قرار است بیرون از آپارتمان برویم؟

گفت میرویم زیر زمین. با خودم گفتم این چه چیز مهمی است که باید بخاطر دیدنش پنج طبقه را از پله ها پائین بروم و برگردم. فکر کردم که شاید چیزی سنگینی خریده و حالا از من که جوانترهستم می خواهد تا برایش به بالا بیاورم. خیلی زود داستانی در ذهنم آماده کردم تا بگویم که دیسک کمر دارم و نمی توانم چیز سنگین بردارم.

نرسیده به طبقه همکفت گفت. آدم ساکتی هستی. نمی بینم با کسی رفت و آمد کنی. جواب سلام آدم را هم که نمی دی؟ اذیت نمیشی اینطوری؟

پاسخی برایش نداشتم. و گرنه باید می گفتم که من سلام دادم و شما کر بودید نشنیدید و بگویم که ...

دسته کلید را که با زنجیری نقره ای به بند شلوارش وصل بود ، به در زیر زمین انداخت و دیدم اتاقی پر از وسایل خانه که تا سقف روی هم تلنبار شده. از گرامافون های قدیمی گرفته تا قاب عکس و دوچرخه زنانه و میز و صندلی های چوبی. و چرخ خیاطی مدل های اولیه سینگر و.. با دست اشاره داد و گفت. ببین پسرم خوب نگاه کن ، ببین چیزی به دردت می خورد بر دار. حتا اگرهمه شان را هم ببری من خوشحال می شوم.

گفتم من چیزی نیاز ندارم. و پرسیدم این ها را چرا جمع کرده ای.. گفت هر کدام از اینها تکه ای از زندگی و خاطرات من و همسرم است. بعد از او دلم نیامد دورشان بیندازم. هروقت که دلم تنگ می شود می آیم و ساعتی می نشینم و لمس شان می کنم . خاطراتش را دوره میکنم. 

گفتم خوب حالا چی شده که می خواهی دورشان بیندازی؟
گفت من هم دیگر چیزی از عمرم باقی نمانده. هر روز ممکن است که دیگر بیدار نشوم.

گفتم خوب حالا که هستید تا آن موقع نگه شون دار..

گفت خوب می خواستم بعضی ها را به شما بدهم..

گفتم تفاوتش چیه؟

پاسخم را نداد و گفت می خوای یا نه؟ گفتم نخیر ممنون. من چیزی نیاز ندارم.

در حال خروج نگاهی به وسایل انداخت و آه عمیقی کشید و در را بست و قفل کرد. به در خانه اش که رسیدیم گفت . یک لحظه بیا، مطمئنم از این یکی خوشت میاد. با اکرا وارد خانه اش شدم. بوی تند سیگار برگش همه جا به مشام می رسید. به اتاق خوابش رفتیم. پارچه ای را از روی میز برداشت و ماشین تایپی مارک المپیا را که معلوم بود مدتهاست با آن چیزی تایپ نشده بود را نشانم داد. گفت. اینجا شهر بورکراسی است. این بدردت می خورد. برای نامه نوشتن هات. حتا می تونی یک کپی هم برای بایگانی خودت نگه داری و..

گفتم من تا حالا با ماشین تایپ کار نکرده ام. بلد نیستم. گفت ساده است. من خودم نشانت میدم. سیگار خاموش گوشه لبش را روشن کرد و مثل فروشنده های چرب زبان با عجله و دستهای لرزان پشت میز نشست و ورقه ای را داخل ماشین فرو داد و شروع کرد. تق.. تلق... تق.. تایپ کردن.

پرسید اسمت چیه؟

گفتم توماس.... تایپ کرد تووووووووو

ماااااااااااااااااااااااااس. تلق تق ، تلق... بعد به صرفه افتاد...

کاغذ تایپ شده را در آورد و مقابل چشمم آورد و گفت ببین .. دیدی

چقدر قشنگ تایپ می کنه؟

حق با او بود خیلی زیبا تایپ می کرد.

از آنروز گوشه اتاق نشیمن ام جایی برایش پیدا کردم . شروع کردم  به تایپ کردن. بعد کم کم اجساس کردم کاش چیزی برای نوشتن داشتم. مدتی بعد از اینکه کتاب قصر کافکا را که تمام کردم. نیمه شبی بود. ناخودآگاه به سرم زد که یک داستانبنویسم... اما چی؟ در چه موردی. دنبال موضوع نبودم. کتاب قصر بلائی سر من آورده بود که دیگر موضوع و حوادث داستان برایم مهم نبود. بلکه شیوه روایت تمام ذهن مرا گرفته بود.

میدانی چکار کردم؟ آمدم اول، یک داستان ساده و یک اتفاق ساده و کوتاه را نوشتم. بعد نشستم با قیجی تکه تکه اش کردم. مثل بازیگران قمارخانه که ورق های بازی را توی هم قاطی می کنند، تکه های بریده نوشته را روی سطح میز ریختم و با دو دست حسابی درهم قاطی کردم. بعد تکه تکه بر میداشتم و تایپ می کردم. پشت هر کدام که بر می داشتم یک شماره می نوشتم. مثلن یک و هفت و سیزده و دو بعد پنج و الخ..

بعد که تایپشان تمام میشد، می نشستم می خواندم. برای خودم هم خیلی جالب بود. تازگی و کنجکاوی خاصی داشت. و بازی جالب و سرگرم کننده ای بود. از آن روز به بعد دیگر هیچ وقت بیکاری نداشتم. تا از سرکار بر می گشتم می پریدم پشت ماشین و تایپ می کردم و بعد قیچی...وتایپ و..

سرکار و موقع راه رفتن و حتا توی خواب و غذا خوردن هم به داستان فکر می کردم. گاه نیمه شب موضوعی به ذهنم می رسید، بیدار میشدم قهوه ای درست می کردم و با کیف بی نظیری می نشستم و می نوشتم. نه به قصد نویسنده شدن. برای من یک بازی بود، یک جور مخدر، که برایم  لذتی خاص به همراه داشت. که هیچ چیز دیگری تا  آنزمان  به من نداده بود.

تا اینکه یک شب زمستانی که برف سنگینی آمده بود. تلقن زنگ زد. برنارد دوستم بود که در مسیر سفری که به شمال داشت، قطارشان در نزدیک شهر ما توی برف می ماند و می گفت نمی خواهد که به هتل برود و می خواست تا شب را پیش من بیاید.

تا آمدن او شامی درست کردم. و بعد از شام هم تا پاسی از شب نشستیم و سیر ودکا نوشیدیم و ازخاطرات گذشته گفتیم. بعد من نفهمیدم کی بلند شده و به اتاق خوایم رفته بودم.

صبح با بوی قهوه تازه از خواب بیدار شدم. دیدم برنارد خیلی زود بیدار شده و صبحانه درست کرده و خودش خورده و برای من هم روی میز آماده گذاشته است. روی شانه ام زد و گفت. نمی دونستم نویسندگی هم می کنی. گفتم منظورت چیه. گفت دوسه تا از داستانهایت را خواندم ... پسر محشرند، من تا حالا داستانهائی به این جذابی نخوانده ام.

برنارد خوره ی کتاب بود. از زمان سربازی می شنا ختمش که هیچوقت کتاب ازدستش نمی افتاد. کتاب خوان حرفه ای بود و توی روزنامه ای کار خبرنگاری می کرد.

گفتم همین جوری کاغذ حروم می کنیم.

گفت اینطور نیست. پرسید چند تا نوشته ام. گفتم نمی دانم. بعد از نوشتن دورشان می اندازم. بعضی اوقات برای صرفه جوئی کاغذ پشت شان داستان دیگری تایپ می کنم.

عصبانی شد. بازویم را گرفت وکشید و گفت بیا بنشین تا به ات بگم چکار باید بکنی...

همان شد که تا به امروز که سالهاست تام لعنتی مرده، من نه تنها اون ماشین تحریر را کهنه و خراب دور انداختم و بعد هم که ماشین تایپ از رده خارج شد کامپیوتر آمد، دهها کامپیوتر را کهنه کردم و دهها جلد کتاب منتشر کردم. و....اما از آن روز تا حالا نه خواب راحتی مثل همه مردم داشته ام و نه به اندازه مردم بیرون را دیده ام و یا تفریح کرده ام. هرگز این مغز لعنتی هم یک لحظه آرام نداشته. و همه اش هم تقصیر این تام لعنتی بود.

اینطور من نویسنده شدم. حالا فهمیدی؟

 

.....................................................

 

سفر آخر

آخرین باری که اورا دیده و بغلش کرده بودم را به یاد نداشتم. فقط می دانستم که خیلی سال از آن روز گذشته است. این اواخر داشت کم کم قیافه اش بطور کلی از بخش خاکستری ذهنم پاک میشد. تا همین چند سال پیش برجستگی دکمه هایش را وقتی بغلش می کردم روی سینه ی استخوانی ام حس می کردم. نمیدانم چه شد که یک دفعه از ذهنم پاک شده بود. و دیگر به او فکر نمی کردم. حالا چطور در حالی که از یادم رفته بود دوباره به فکرش افتاده بودم.

علتش، همین آخرین باری بود که قصد سفر به زادگاهم را داشتم ، تا قبل از مُردنم یکبار دیگر آنجا را از نزدیک ببینم و هوایش را بو بکشم... هروقت به زادگاهم فکر کرده بودم قیافه او جلوی چشمانم ظاهر شده بود. این دیگر برایم عادتی دیرینه شده بود. بله علت همین بود. چند روز قبل از حرکت، همش به او فکر می کردم. که دارم میروم تا دوباره مثل آن سالها بغلش کنم و کنارش بنشینیم. باهاش سیر درد دلی بکنم. از سالهای دربدری و غربت و تنهائی هایم و سیگاری بگیرانم و دودش را دوباره لای موهایش فوت کنم. و او هیچ نگوید.

حالا دیگر هیچ چیز و هیچ کس برایم از او مهم تر نبود که ببینم. گوئی او همه کسم بود. در طول سفر تا رسیدنم . باور کنید که به کسی فکر نکردم. حتا مادرم و قبر پدرم که سالها بود آرزو داشتم یکبار دیگر بروم و سنگ ِ شکسته اش را بغل کنم... از اینکه دفتری که برنامه هایم را برای سفر درآن یاداشت کرده بودم را جا گذاشته بودم اصلن ناراحت نبودم. گوئی فقط این همه راه ِ پر مشقت را آمده بودم تا بعد از این همه سال فقط او را ببینم و درآغوش بکشم.

 هیچ خبری از او نداشتم. و هیچ تصوری هم نمی توانستم داشته باشم که الان اوضاعش چه طور است. چه قیافه ای دارد. سرحال است یا مثل من پیر شده...فقط میدانستم زمانی که ترکش کردم تنها بود. و خیلی بهم ریخته...آرام نداشت. و هروقت که می دیدمش.. بیقرار بود. حتا وقتی بغلش می کردم. گوئی مرا هم با خودش تکان می داد،. گاه لحظه های طولانی در آغوش اش بی حرکت می ایستادم .و  چشم هایم را می بستم و آرام آرام حالت خواب به من دست میداد. آغوش اش چه گرمای لذت بخشی داشت...

ماشین که پیاده شدم. باور نمی کردم که که این همان خیابان و محله قدمی خودمان است. از محله و خیابانی که یک به یک آجرها و پنجره هایش را می شناختم . یک آجر هم که بشناسم نماند بود. اما شوفر می گفت که این همان خیابان ... سابق است.

از روی حسی که داشتم از سر سه راه که پیاده شدم به طرف گذری که همیشه پاتق مان بود به راه افتادم. اینقدر این مسیر را در گذشته رفته بودم که انگار پاهایم از خودم بیشتر عجله داشتند. و جلوتر از خودم می دویدند. راه را چه خوب بلد بودند. هرچه جلوتر می رفتم قلبم تندتر میزد. چیزی که متعجبم کرد این بود که گوئی فاصله هم کم شده بود و انگار کوچه و گذر را جابجا و به سه راه نزدیکتر کرده بود. با چند قدم رسیدم. اول شک داشتم که این همان کوچه خودمان است. چون هم نزدیکتر از حد ِ معمولی بود که من می شناختم و هم آپارتمان های بلند و غریبی در دو طرفش ساخته بودند. که انگار این آپارتمانها را یک قرن پیش ساخته بودند. نه نمایی از آنها باقی مانده بود و نه چیزی که حکایت از نو بودندشان بدهد. شیشه های شکسته، پنجره های پوسیده و زنگ زده و آجر های کج و معوج و شل شده...

سر ِگذر ایستادم. به دور و برم نگاه کردم. نه کسی مرا می شناخت و نه من کسی را...همه چیز آنجا برایم بیگانه بود. فقط یک تنه خشک و پوسیده درخت ِ بید نبش کوچه بود که با دیدنش انگار همه کسم را در شهری غریب دیدم.

به نظرمی آمد که سالهاست که خشک شده. بر تنه اش هنوز خطوطی کمرنگ از یادگاری هایمان باقی مانده بود که مثل ِ خطوط باستانی فقط من می توانستم بخوانم شان . حتم داشتم که دیگر مرا نمی تواند ببیند. اما مهم نبود من که میتوانستم او را ببینم. جلو رفتم مثل همان سالها بغلش کردم. توی سینه ام فشارش دادم. دکمه های خشکش روی سینه ام فرو رفتند.

 

 ( من جای شاخه های بریده شده اش را دکمه می گفتم..)

 

..................................................

 

چرت کوتاه

گفت من یک چرت دو دقیقه ای بزنم. اما دیگر بیدار نشد. هنوز ساعتی از آمدنم نگذشته بود. داشتم تکه های پنیر هلندی را که همراه کاهو و خیار و دو تکه نان تست نشده برایم آورده بود لای دندانهایم می جویدم. بعد از آنکه آخرین لقمه اش را قورت داد، بلند شد، رفت و توی صندلی راحتی اش لمید . درحالی که چشمانش را می بست. با صدای آرامی گفت:

قهوه ای چیزی خواستی از خودت پذیرائی کن . غریبه که نیستی. میدونی که همه چیز کجاست.

گفتم باشه استاد. راحت باشید. خودش را تا حد شانه هایش توی صندلی که با نی های خشک ساخته بودند و تشک سفید و نرمی هم رویش انداخته بودند فرو کرد و سرش را به عقب تکیه داد.

گفتم چه صندلی خوبی خریدیم استاد. با چشمان بسته اش گفت:« آره. »

نمیدانستم که این آخرین کلامی است که از استاد خواهم شنید. به صندلی اش خیره شدم که چه راحت  بدنش را توی آن فرو داده بود.

 با هم این صندلی را از مغازه دست دم فروشی خریده بودیم. درست زمانی بود که من بعد از جدائی از همسرم، تازه از یک خودکشی ناموفق و چند روز بستری شدن در بیمارستان و یک ماه نگهداری در آسایشگاه روانی ها آزاد شده بودم. هیچ جائی نداشتم که بروم. بعد از جدائی از همسرم بی خانمان شده بودم. به هر دوستی که زنگ میزدم تا چند روزی را پیش آنها به سر ببرم، یا جواب نمیدادند و یا عذری می آورند تا محترمانه از پذیرفتن ام شانه خالی کنند. در آن شرایط تنها استاد بود کهدر خانه اش را به روی من باز گذاشت. اگرچه به خاطر آلرژی غذائی اش، غذاهای خاص ( بیولوژی) می خورد و من نمی توانستم حتا  از چای یا قهوه ی او بنوشم و می بایست خودم همه چیز را  حتا دستمال تولتم را بخرم. نه اینکه استاد از من دریغ می کرد، خیر، به خاطر اینکه او یک مقرری سالمندی داشت که به زحمت و تا حد بخور و نمیری مایحتاجش را تأمین می کرد خودم این تصمیم را گرفته بودم. چون سزاوار نبود در آنچنان شرایطی از جیره غذائی او استفاده کنم. او هم به تصمیم من اعتراضی نکرده بود. حتا وقتی با کیسه های پر خرید وارد شدم خودش کمکم کرد تا همه را توی یخچال وکمد مواد غذائی جاسازی کنیم. از این که از نان تازه خودم می خوردم احساس خوبی داشتم. و این که دیگر لازم نیست موقع جویدن به رنگ پریده ی ادمهای خل و چل نگاه کنم و اشتهایم کور شود.

 


دسته بندی :


آخرین مطالب

» قاصدک ( 1393/5/3 )